|
وبلاگ آقای امیرهوشنگ سوقندی_درمان اعتیاد دروس آکادمی کنگره60
| ||
گالری
"به نام قدرت مطلق" سلام دوستان حسین هستم یک مسافر؛ قبل از آن که بحث را شروع کنم، یک فرازهایی را میخوانم که مربوط به تاریخ 84/11/29 بوده است. در کتابهای درسی قدیم، داستان لکلک و روباهی که با هم دوست بودند، وجود داشت. لکلک پاهای بلندی دارد و مثل زرّافه است و نوک بلندی هم دارد که پلیکان هم گفته میشود و گاهی حاجی لکلک هم میگفتند. روباه لکلک را برای ناهار به منزلش دعوت میکند. و لکلک هم قبول میکند و با تشریفاتی برای ناهار میآید خدمت آقای روباه. روباه هم به قول قدیمیها شوربا و به گفته امروزیها آشی درست میکند که خیلی خوشمزه و خوشطعم و بو بوده است. وقتی که میخواهد غذا را سرو کند، آن را درون یک سینی سفالی صاف با ارتفاع خیلی کم میریزد. و سپس به لکلک تعارف میکند که بفرمایید برای صرف غذا. روباه چون خودش لیس میزد، خیلی راحت از این سینی سفالی غذایش را میخورد، اما لکلک به خاطر نوک بلندش هر چه میزد، چیزی در نمیآمد. و آن روز لکلک هیچ غذایی نتوانست بخورد و گرسنه از آنجا خداحافظی کرد و با سلام و صلوات و تشکّر و رودربایستی رفت و قدردانی هم نمود. پس از چند وقتی لکلک، روباه را برای صرف ناهار دعوت کرد. و باز هم غذا آش خوشمزه با سیر و پیازداغ بود. در موقع ناهار لکلک تمام آش را در کوزهای ریخت که گردن درازی داشت و گذاشت جلوی آقای روباه و گفت؛ میل بفرمایید. لکلک چون نوک بلندی داشت، نوکش را درون کوزه میکرد و به قدر کافی میخورد. اما روباه پوزهاش درون کوزه نمیرفت و راه دیگری هم بلد نبود. و آن روز گرسنه از آنجا میرود. این داستان را گفتم که گاهی اوقات و یا حداکثر اوقات ما با دوستمان، با فامیلمان، با اعضای خانواده، با همکاران و با طبیعت این کار را انجام میدهیم. و این کار یومیه است و به شکلها و فرمهای مختلف اتفاق میافتد. مثلاً برای ناهار به منزلتان دعوت میکنید و هزارتا زخم زبان میزنید و یا به منظورهای دیگری دعوت میکنید. این کاری است که اکثر انسانها با آن درگیر هستند. و قضیه دقیقاً همان داستان لکلک و روباه است، یعنی چه؟ یعنی این که کسی که کسی را دعوت میکند و به اصطلاح غذا را در یک سینی صاف سفالی میریزد که خودش بتواند بخورد و مهمانش، نه!؟ در واقع آن هم همین بلا را سر این میآورد. اگر ما دست کسی را نگیریم، هیچ کسی دست ما را نخواهد گرفت. اگر ما به کسی کمک نکنیم، هیچ کسی به ما کمک نخواهد کرد. هر کاری بکنیم به خودمان برمیگردد. این یک قانون در کائنات و طبیعت است. بزرگان این قوانین را به صورت قصههای جورواجور بیان کردهاند که آن قصه یک سیاست و یک ماجرا پشتش قرار دارد. بدانیم که اگر ما چنین کارهایی میکنیم، خیال میکنیم، زرنگیم!! روباه خیال میکند که حیلهگر و زرنگ است! لکلک را دعوت کرده، تشریفات را به جا آورده، اما کاری کرده که نتواند غذا بخورد! ما هم خیلی کارها انجام میدهیم که طوری برنامهریزی و کار کنیم تا بتوانیم ضربهء خودمان را بزنیم. ولی بدانیم و آگاه باشیم که این ضربهها به هیچ کس وارد نمیشود و دقیقاً به خود شخص شخیص ما برمیگردد!! استاد: میدانم که دلت تنگ شده، از این که برای ما هم دعا کردهاید شکرگزاریم، امید فراوان داریم به جهت باز شدن کامل گرهها و آغاز عمل سالم، و گروهی که نتیجهء آن را به امید پروردگار ببینند، امکانپذیر خواهد شد. میگوید میدانیم که دلت برای ما تنگ شده و از اینکه برای دعا کردهاید، شکرگزاریم. دعا یعنی درخواست؛ درخواست از خداوند را معمولاً دعا میگویند. خداوند هم میفرماید؛ مرا صدا بزنید تا شما را اجابت کنم. این هست ولی این دعا یک حساب و کتاب ظریفی هم دارد. شما هر وقت میخواهید با خداوند صحبت کنید میتوانید خیلی راحت با خداوند صحبت کنید. دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت؛ ای خدا و ای اِلاه تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقد دوزم کنم شانه سرت و ... میگوید؛ لباست را بدوزم، چارقدت را بدوزم، جای خوابت را آماده کنم، وقت خواب رختخوابت را بیندازم و ... که موسی به این شبان ایراد میگیرد که ای مرد این چه جور صحبت کردن با خداست؟ سعی کن با ادب صحبت کنی! با خدا درست صحبت کن، خداوند که غذا نمیخورد، او که چارقد و لباس ندارد و ... و چوپان ناراحت میشود. سپس از طرف خداوند به موسی وحی میآید که؛ تو چه کار به این کارها داری؟ تو برای وصل کردن آمدی؛ نی برای برای فصل کردن آمدی! تو آمدهای که بندهای را به ما وصل کنی، نیامدهای که بندهای را از ما جدا کنی. بنابراین میخواهید درخواستی بکنید، نباید حتماً در چارچوب و قالب خیلی خاصی باشد. میتوانید درخواستتان را بخواهید و دعایتان را انجام دهید. ولی چند مسئله در دعا مطرح است. یکی اینکه آن خواستهای که دارید در جهتش تلاش و کوشش کنید. دوّم اینکه آن خواسته منطقی و عقلایی باشد. یک موقع شما یک چیزی را دعا میکنید، ممکن است به ظاهر منفعت باشد ولی کاملاً به ضررتان باشد. پس وقتی یک دعایی اجابت نمیشود، این نیست که خداوند نپذیرفته است، زیرا اگر بپذیرد به ضرر تو است و برای تو ایجاد مشکلات میکند. خواسته باید منطقی باشد و آن چیزی که در جهت خیر است را دعا میگویند. اگر شما دعا کنید که کسی بمیرد و یا به زیر تریلی برود و یا ورشکست شود، آن دیگر دعا نیست، بلکه نفرین است. دعا باید حقیقی باشد و در جهتش تلاش کنید، آن را تجسّم کنید و دائماً تکرار نمایید و ایمان کامل هم داشته باشید. پس اگر در جهت دعا حرکت نکنید، مثل اینکه بگویی؛ خدایا برای ما کار پیدا کن ولی به هیچ کاری مراجعه نمیکنید و توی خانه نشستهاید و بیرون هم نمیروید و تکان هم نمیخورید، نه روزنامهای را نگاه میکنید، نه تلفنی میزنید، نه به کسی میگویید و فقط نشستهای و میگویید خداوندا برای من کار پیدا کن، قدر مسلّم این خواسته اجابت نمیشود. مسئلهء دیگر اینکه بزرگان گفتهاند؛ اگر دیگری برای انسان دعا کند، آن دعا مستجاب میشود، و آن دعا قابل قبول است. البته این نیست که باز شما بگویید، تو را خدا برای من دعا کن!منظور این است که شما یک کار خیری انجام بدهید و مردم راضی باشند و آنها برایتان دعا کنند. مثلاً در فصل تابستان که هوا گرم و یک جایی کم آب است، یک آب سردکن گذاشتهاید، هرکس ازآن آب بخورد میگوید؛ خدا پدر و مادرش را بیامرزد که این آب سرد را گذاشت اینجا. یعنی یک کار خیری برای مردم کردهاید و مردم تو را دعا میکنند. این دعایی است که دیگران در حق انسان میکنند و خیلی زود مستجاب میشود. این به خاطر این است که شما کارهای خوب انجام بدهید و مردم ندانسته و توصیه نکرده شما را دعا کنند. حالا وقتی شما هیچ کاری نکردهاید، میخواهید بدون پرداخت هزینه از یک خاصیّتی استفاده کنید، اما وقتی دیگران برای تو دعا کنند، و مستجاب شود، یعنی تو یک هزینهای کردهای، یک غذایی به مردم گرسنه دادهاید و شکم گرسنه آنها را سیر کردهای بنابراین آنها هم میگویند؛ خدا پدر و مادرش را بیامرزد، که یک غذایی داد، یا در یک بیابان برهوت چندتا درخت کاشتهاید و سایهای انداخته است و کسی زیر این سایه میخوابد و میگوید؛ خدا پدر و مادرش را بیامرزد که این درختها را کاشت و یا درخت میوه میکارید و مردم استفاده میکنند و باز میگویند؛ خدا پدر و مادرش را بیامرزد. این گونه دعای دیگران قبول میشود. نه اینکه شما هیچ کار خیری نکردهاید، و به دیگران میگویید؛ مرا دعا کنید. عیبی ندارد و انشاالله مستجاب میشود، ولی اصل اینکه میگویند؛ دیگران برای شما دعا کنند اثر دارد، یعنی اینکه شما یک کاری انجام بدهید و منشاء خیری بشوید تا دیگران برای شما دعا کنند. کمک کنید یکی را از جهان تاریک اعتیاد در بیاورید و بعد بگویند؛خداوند پدر و مادرت را بیامرزد. خدا خیرش بدهد. این گونه اثر مطلوب و خوبی دارد. امید فراوان داریم به جهت باز شدن کامل گرهها و آغاز عمل سالم. استاد به شاگردش میگوید؛ امیدواریم این گرهها کاملاً باز شود. گرهها یعنی مسائل و مشکلاتی که در زندگی روزانهء ما هست. ما در اثر یک سری ندانمکاریها و یک سری حرکاتی که حساب شده نبوده، حال برحسب تقدیر و یا خواست خودمان، گرههایی در زندگیمان خورده است. وقتی کسی مصرفکننده موادمخدّر و معتاد شده است، این یک گره است؛ سیگار کشیدن یک نوع گره است، کسی که بدهکار است یک گره است، کسی که روابطش با دیگران خوب نیست گرههایی دارد، همه اینها گره هستند وقتی اینها باز شود، آن موقع عمل سالم است. ما امید فراوان داریم به جهت باز شدن گرهها و آغاز عمل سالم، چون تا موقعی که گرههایی در زندگی دارید، انجام دادن عمل سالم خیلی خیلی مشکل است. اگر گره ها باز شد، عمل سالم راحتتر است. با وجود این گرهها عمل سالم میشود انجام داد ولی سختتر است. گروهی که نتیجه آن به امید پروردگار بی نظیر خواهد شد. منظور همین گروه درمان خودمان است. ما میدانیم که بعضی اوقات، قبول بسیاری از مسائل به جهت اینکه فکر بر این بوده که درست بوده، و حال آن طور نبوده، مانند آن که انسان به تصوّر لوءلوء یا مروارید وارد بحر یا اقیانوس بشود، اما با کمال تأسّف کف آن را از حیوانات خوفناک ببیند. ما به تصوّر لوءلوء و مروارید وارد دریا میشویم، حال آن که با حیوانات وحشتناک و خوفناک روبرو میشویم. این هم اتفاقی است که برای بسیاری از ما در زندگی و آن هم بسیار زیاد رخ میدهد. بهترین مثال عینی آن همان قصهای بود که گفتهام. همان که دو دوست لب رودخانه راه میرفتند که خیک پنیری را میبینند. ممکن است خیلیها ندانند که خیک پنیر چیست؟ تا چهل پنجاه سال پیش که یخچال نبود و اصلاً از این بطریهای آب و گالنهای پلاستیکی و سطل نبود، برای اینکه آب بردارند، کوزه سفالی بود که از گل درست میکردند و برای درست کردن سطل و دلو از لاستیک ماشین استفاده میشد. از لاستیک کامیونها که رویه آنها را برمیداشتند و با لایههای داخلی آن ظرف، دلو و .... درست میکردند. یک چیزی هم به نام مشک بود. برای آب، روغن، پنیر. ظروف پلاستیکی و این چیزها نبود. گوسفند را که ذبح میکردند از قسمت گردن آن تمام گوشت را درمیآوردند و توی پوست خالی میشد که آببندی هم بود، چهار دست و پایش را گره میزدند و ته آن را نیز گره میزدند و این یک ظرفی بود که میتوانستند، روغن، پنیر، و آب را داخل آن بریزند. در پنجاه سال پیش که در شهرها آب و نوشابه نبود، عدهای کارشان سقایی بود که داخل مشکها آب بود و با یک کاسه سفالی یا فلزی توی شهر و بازار میگشتند و میگفتند؛ سقای دشت کربلا .... و آب میفروخت و یک قران یا ده شاهی میدادند و کاسهای پر آب میگرفتند. یعنی حتّی در قدیم آب خوردن هم نبود! حال اگر پشمهای پوست گوسفند را میگرفتند اسمش مشک بود که گاهی روغن و یا آب در آن میریختند که البته آب خیلی بیشتر بود. در بعضی از فیلمها این را میبینیم. اگر پشمهایش را نمیگرفتند به آن خیک میگفتند. که پنیر را با نمک بسیار زیادی داخل این پوست ( بز، گوسفند) میکردند و در طول سال خانواده از آن برای صبحانه استفاده میکرد. و پنیرهایش هم خیلیخیلی خوشمزهتر از پنیرهای امروزی بود. حال آن دو نفر که لب رودخانه میرفتند، خیک پر از پنیری را روی رودخانه میبینند که در حرکت است. یکی از رفقا به دیگری میگوید؛ بپر! این خیک پنیر مجانی را بگیر! و میپرد که خیک پنیر را بگیرد! نگو که این خیک پنیر "خرس" بوده نه خیک پنیر! و تا میرود خیک را بگیرد، خرس این آقا را میگیرد. رفیقش که لب رودخانه بود، داد میزند؛ بابا خیک پنیر را ول کن! الان خفه میشوی! او هم میگوید؛ من خیک پنیر را رها کردهام، خیک پنیر مرا رها نمیکند. حال اگر در این ماجرا دقّت کنید، این رفت که مروارید و مرجان و لوءلوء کشف کند ولی با حیوانات خوفناک برخورد کرد. او قصد و غرضش این بود که پنیر مجانی گیرش بیاید اما خرس یقهاش را گرفت. و حال میخواهد خودش را تیکه و پاره کند و بخورد. و این کاری است که ما مرتب در زندگی روزانه به عناوین مختلف با آن مواجهایم. یکی میآید به حساب اینکه برای شما کاری انجام میدهد و تفکّر و اندیشهء شما هم این است که برای شما کار بسیار خوبی انجام میدهد، کلی به او پول میدهید و کلی کارها میکنید ولی بعد میبینید که چیز دیگری در آمد. مثلاً مشکل و گرفتاری در شهرداری و قوه قضائیه دارید و یکی میآید به دروغ میگوید؛ من کار شما را انجام میدهم با فلانی و فلانی رفیقم، شما هم طرف را دعوت میکنید منزل و مرتب به او جوجه کباب و شام و ناهار و پول میدهید، در حالی که همهاش دروغ است. یا با کسی شریک میشوید به حساب اینکه وضع مالیش خیلی خوب است، نگو که همهاش نقشه است و او شما را به خاک سیاه مینشاند. میروید با کسی دوست شوید که از تنهایی در بیایید، اما آخرش به فاجعه میرسید. در همین داستان خیک پنیر هم طرف آن دوست است. و طرف دیگرش آن که پرید داخل آب و اگر مثلث در نظر بگیرید ضلع پایین مثلث هم موضوع یا همان خیک پنیر است. پس مثلثی است که دو انسان و یک خیک پنیر آن را تشکیل میدهد. هر سه اینها صورظاهر و صور پنهان دارند. صورظاهر خیک پنیر، بود اما صورپنهانش خرس بود. صور ظاهر شخص این تفکر بود که الان میرود داخل آب و یک چیزی گیرش میآید ولی در پنهان یک چیزی را هم از دست داد. و آن یکی هم به همین طریق. پس به موضوعاتی که ما برخورد میکنیم و روابطی که با دیگران داریم، هم دارای صور آشکار و هم صور پنهان است. شاگردی که سر لژیون نشسته یک صور آشکار دارد و یک صور پنهان. حتّی راهنما و سایر افراد نیز این گونهاند. نمیگویم که همه بدند، ولی یک چیزی در ظاهر هست که ممکن است در پنهان چیز دیگری باشد. و ما مرتب در زندگی با این قضیه برخورد میکنیم. هر کار و معاملهای که انجام میدهیم، هر دوستی را که انجام میدهیم و هر فامیل بازی را که میکنیم، باید بدانیم که همه اینها یک صور ظاهر دارد و یک صور پنهان. باید به لایههای صور پنهان این قضایا پی ببریم. مانند همان قضیهء خیک پنیر. و این است که در اینجا مطرح میکند که ما میدانیم بعضی اوقات، قبول بسیاری از مسائل به جهت اینکه فکر این بوده که درست بوده و حال آن که نبوده، فکر این بوده که این خیک پنیر است ولی درست نبود و خرس بوده است، ما خیلی چیزها را چنین تفکّری داریم. خیال میکنیم یک چیز دیگری است ولی داستان دیگری دارد. زیرا انسان پیچیدگیهای خیلی خیلی خاصی دارد. لایههای زیرین انسان بسیار صور پنهانی دارد که استخراجش خیلی مشکل و سخت است. مانند: آن که انسان به تصوّر لوءلوء یا مروارید وارد بحر یا اقیانوس بشود اما با کمال تاسف کف آن را از حیوانات خوفناک ببیند. در تمام حیاتها همیشه یک نفر بایستی پیدا بشود که ارّابه و یا دهانهء اسب را بخواهد به میل خود به هر سو بچرخاند. اما انسان مانند همان کافرانی است که ظاهر خود را مسلمان میپندارد. این را چند گونه میتوان تعبیر کرد. یک تعبیرش اینکه میتوانیم بگوییم؛ در هر حیاتی و در هر دورهای یکی هست که به هر طرف میچرخاند و هدایت میکند و ممکن است به دو طرف دهانه اسب را بچرخاند و تخریب ایجاد کند، باز هم در اینجا مطرح میکند که انسان همانند همان کافرانی است که ظاهر خود را مسلمان میپندارد. کافر یعنی کسی که پنهان میکند. کسی که چیزی را پنهان میکند و از کَفَرَ میآید. که این ارتباط به مسائل فوق دارد، که انسانها یک چیزی را پنهان میکنند. ظاهرش مسلمان است ولی باطنش خیر. کما اینکه در کتاب شریف آمده است که، ما ایمان آوردیم! و خداوند میگوید؛ نه! شما ایمان نیاوردهاید، شما اسلام آوردهاید. اسلام آوردن تا ایمان آوردن دو مسئله است. اسلام آوردن هیچ کاری ندارد. خیلی راحت و عادی است و تشریفات خاصی ندارد. شهادتین را میگویند، من شهادت میدهم خدایی جز الله نیست" اشهد ان لا اله الا الله " و شهادت میدهم که محمّد (ص) بنده و رسول خداست "اشهد انّ محمداً رسول الله " و همین دو کلمه است و هر کس این دو کلمه را بگوید مسلمان میشود. ولی ایمان یعنی انجام عمل سالم و ارتباطات و .... بنابراین خداوند میگوید؛ شما اسلام آوردید و ایمان نیاوردید. ما اکثراً اسلام آوردهایم، اما آیا ایمان هم آوردهایم؟ پس این دو موضوع است. ظاهرش اسلام است، اما ممکن است باطنش چیز دیگری باشد و پنهان کند. گردباد را فراموش مکن، ما بایستی به کار بزرگی بیندیشیم که نیستان به یاری ما خواهند آمد، تا پایههای این بنای عظیم را بنا بگذارند. این بنای عظیم یکی از اشاراتش به همان آکادمی یا دانشگاه است. بارها این مسئله را گفتم که گردباد را فراموش نکن، کنگره مثل یک گردباد است و فضای خاص خودش را دارد. من وقتی که تازه واردها روزهای دوشنبه و پنجشنبه میآیند توی آکادمی و بین شعب تقسیم میشوند، مشاهدهء اینها با قیافههای کج و کوله، لباسهای نامنظم، سرو کله نامرتب و کثیف، که با شلوار ورزشی و گرمکن و زیرپوش آمده است و یک کلاه چپکی هم گذاشته است و وضعیت نابسامان و خیلی آشفتهای دارد؛ با گذشت دو هفته تغییر میکنند و عوض میشوند. لباس پوشیدن، کفش و نگاهش و ... عوض میشود. چون در یک فضایی قرار میگیرد که این فضا اکثریّت افرادش سالم، مرتب و تروتمیزند و نمیتواند مرتب نباشد و اگر نتواند به بیرون پرت میشود. به همین دلیل کنگره مثل گردباد سبز است که بارها این مطلب را گفتهام. وقتی به چرخش در میآید؛ پارچه، کهنه، لتهای که باشد را به بیرون پرت میکند. چرا که سبک است و فوری آن را به بیرون میاندازد. پس یک سری همان اوّل حذف میشوند و یک سری هم به وسط میآیند، خوب و مرتب هم بودند ولی وقتی وسط میآیند برنامه را عوض میکنند و شروع به کج رفتاری کردن مینمایند، آنجاست که خرد میشوند و باز آنها را نیز بیرون می اندازد. می گوید گردباد را فراموش نکن، هستی هم همین طور است، در تمام خصوصیات هستی هم مثل گردباد است. اگر درست حرکت بکنید، قشنگ به مرکز گردباد هدایت میشوید و از آنجا به عروج و صعود میرسید و گرنه به بیرون پرت میشوید و خرد و خاکشیرت میکند. ما بایستی به کار بزرگی بیندیشیم که نیستان به یاری ما خواهند آمد. این مطالب در سال 84 است، نیستان؛ آنهایی هستند که نیستند. دو مفهوم دارد. یکی اندک اندک جمع مستان میرسند هستان رفتند و نیستان میرسند هستان آنهایی که در دنیا هستند از این دنیا و جهان میروند و خداحافظی میکنند و آنهایی که در جهان نیستی هستند وارد جهان هستی میشوند. اینها پذیرش میگیرند و میآیند و آنها ویزا میگیرند و خارج میشوند. این یک مفهوم است. مفهوم دیگر این است که دوازده سال پیش خیلی از شماها نبودید و جزء نیستان بودید و بعداً به کنگره وارد شدید. منظورش این بوده که آنهایی که نیستند، بعداً به یاری ما خواهند آمد. الان هم خیلی از نیستان هستند که ما نمیدانیم و نمیشناسیم و بعداً به اعضای کنگره افزوده خواهند شد و برای خروج انسانها از ظلمت اعتیاد یاری و کمک خواهند کرد تا پایههای این بنای عظیم را بگذارند. بنای عظیم هم اشاره به آکادمی و دانشگاه دارد، و هم به علم و دانش درست و سالم. آنچه از یاد رفته دوباره احیا نماییم و حقیقت را جلوهای بسیار زیبا و خدایی ببینیم، با وارد شدن خیل انسانهایی که حتّی خواب هم نمیدیدند و اصلاً تصوّر نمینمودند که با چه کسانی ملاقات خواهند نمود، خواهند دید که واقعاً بدون بال پرواز امکانپذیر است، همان گونه که انجام دادید. خیلی انسانها افزوده خواهند شد، ما الان پنجاه مرکز داریم و اعضای خیلی زیادی وارد سیستم شده اند. آنهایی که وارد میشوند نمیدانند با چه کسانی ملاقات خواهند نمود. آنها وارد جایی میشوند که تمام خدماتش رایگان است، اطلاعات خوب در اختیارشان میگذارد، جهانبینی آنها را تغییر میدهد و به صراط مستقیم هدایت میکند. از کارهای ضدارزشی فاصله میگیرند، دوستان خوبی پیدا میکنند. اینها هیچ کدام به تصوّرشان نمیگنجید. واقعاً وقتی کسی وارد کنگره میشود، به تصوّرش این موارد نمیگنجد. دو سال پیش شخصی نروژی یا سوئدی که عکاس سازمان ملل در حوزهء موادمخدّر بود، به پارک طالقانی آمد. کتابی داشت که برای سازمان که اتفاقاً عکس من را آخر آن کتاب آورده بود. وقتی با من هم صحبت شد، میگفت؛ 34 سال است که در حوزهء موادمخدّر کار میکنم، صبح که میخواستم بیایم اینجا، مریض شده بودم، پیش خود فکر میکردم باز با یک سری از افرادی که مریضاند و ناله میکنند و حال خرابند روبرو میشوم. در حالی که وقتی اینجا آمدم با عدهای ورزشکار، شاد و مفرّح برخورد کردم، یعنی به باورش نمیگنجید و به خواب هم ندیده بود که وارد چه سیستمی میشود. و برای مسئولین هم همین گونه است. وقتی که وارد کنگره 60 میشوند و فرضاً با گروه خانمهای مسافر روبرو میشوند، فکر نمیکنند که اینها مصرفکننده بودهاند؟! (با توجه به برخورد و رفتار مسافران) در حالی که وقتی وارد کمپها میشوید، میبینید سگی را بستهاند و فردی هم با پاشنههای خوابیده، خرخرکنان راه میرود و افراد هم یکی بیرونروی دارد، و دیگری آن طرف افتاده است و ناله میکند، و فضای بسیار غمانگیزی را میبینید. ولی در کنگره 60 فضا کاملاً شاد و مسافران قشنگ میروند و تعیین دوز میکنند و شربت اوتیشان را میگیرند و میخورند و به تدریج کاهش میدهند، و بعد از یک سال به صفر میرسند، و بدون هیچ فشار و سختی به رهایی میرسند. پس با وارد شدن خیل انسانهایی که حتّی خواب هم نمیدیدند و اصلاً تصوّر نمینمودند که با چه کسانی ملاقات خواهند نمود، خواهید دید که واقعاً بدون بال پرواز امکانپذیر است. بدون اینکه پولی پرداخت کنند و کاری انجام دهند، میتوانند به راحتی و بدون سختی درمان خود را انجام دهند. با توجه به اینکه الان وضعیت به گونهای است که اگر یک شب در بیمارستان غیر دولتی شخص بخوابد از یک تا سه میلیون تومان باید پرداخت کند. با تواناییهای هرکس خداوند مسئولیّت را به او واگذار مینماید. نسبت به توانایی هرکس خداوند به او مسئولیّت میدهد، هرنفسی آن باری را میکشد که تحملّش را دارد. بیش از تحمّل آن، خداوند به هیچ نفسی مسئولیّت نمیدهد. این قانون کائنات و خداوند است. کنگره هم همین طور است. هرکس را به قدر و اندازه خودش مسئولیّت میدهد. بعضی اوقات مسئولیّتی را به کسی میدهید و میبینید که نمیتواند، انجام دهد و از او میگیرید و محدودش میکنید. باید به هرکس به اندازه تواناییاش مسئولیّت داد. وقتی کسی قادر به انجام مسئولیّتی که به او دادهاید نیست، باید از او گرفته شود. یعنی ما هم اگر در تواناییمان در سیستم بالا برود، مطمئن باشید، مسئولیّتهایی که به ما واگذار خواهد شد به مراتب بالاتر خواهد رفت و این قضیه اتفاق میافتد. با توانایی هرکس خداوند مسئولیت را به او واگذار میکند. در زندگی روزمرّه، و در ادارات و کارخانجات نیز همین طور است. وقتی مسئولیّتی را به شخصی در کارخانه ای واگذار می کنند که خیلی خوب از عهدهاش بر میآید، مسئولیّت بیشتری را به او میدهند، یا در اداره نیز همین گونه است و اگر کسی از عهده مسئلیّتش به نحو مطلوبی برآمد باز مسئولیّت بیشتری را به محوّل میکنند. شاید آنچه خداوند میخواهد، فقط حذف شیطان نباشد. خداوند نمیخواهد شیطان را حذف کند. خیلیها این سوال را مطرح میکنند که، چرا خداوند جلوی شیطان را نگرفت؟ یا مگر خداوند نمیتواند جلوی شیطان را بگیرد؟ میتوانست خلقش نکند و یا جلویش را بگیرد. پس چرا به او اجازه داد؟ پس چرا به دزد میگوید؛ بدود! و به سگ میگوید؛ بگیر! خیلیها اینها را به عنوان یک ایراد از سیستم میدانند. شیخ حلوا خورد و گفت؛ چقدر شیرین است، یعنی میخواهد استدلال کند که پس چرا این گونه است؟ چرا خداوند شیطان را خلق کرده است؟ و یا چرا جلویش را نمیگیرد؟ بارها گفتهام که شیطان به عنوان یک نیروی مکمّل است. در پرتو این دو چیز (نیروهای مثبت و منفی) همه چیز ساخته میشود. نباشد ساخته نمیشود. باطری نیروی مثبت دارد و نیروی منفی باید باشد تا شما آن را بفهمید، تا جریان حرکت کند. روز باید باشد و شب هم باید باشد که بدانیم چی به چی هست؟ هوا باید باشد تا بیهوایی را تشخیص دهیم. بنابراین باعث ساختن انسان است. وقتی خداوند میخواهد به انسان اختیار بدهد، باید هر دو نیرو باشد، که کدام انسانها پاک سیرتتر و پرهیزکارترند و به طرف نیروی الهی سوق بیشتری دارند. شاید آنچه خداوند میخواهد حذف شیطان نباشد، زیرا او میتواند! یعنی خداوند در اندیشهء هر یک از ما فرشته یا ابلیس نیافریده که ما خود را در مقابل او ناتوان میبینیم. خداوند در اندیشهء هر کدام از ما یک شیطان و یا ابلیس را بزرگ نکرده که در مقابل او ناتوان باشیم. اگر ابلیس و شیطان وجود دارد، در مقابل ما توانایی داریم. باید به آن توانایی برسیم که در مقابل آنها بتوانیم ایستادگی کنیم. ما باید به یک توانایی برسیم که از شیطان دوری کنیم. به یک توانایی برسیم که از ضدارزشها پرهیز کنیم. همه میگویند؛ چون موادمخدّر همه جا پیدا میشود، به این دلیل اکثراً معاد شدهاند، که من این مطلب را قبول ندارم. خداوند حاکمی مثل عقل هم به انسان داده است که بداند چه کار باید بکند و یا چه کار نباید انجام دهد. مثل اینکه یک نفر چاقوکشی میکند، بعد بگویند؛ چون چاقو زیاد بود این اتفاق افتاد، پس همه چاقوها را جمع کنید! یا به دلیل اینکه بعضیها خودشان را با طناب دار میزنند، بگویند تمام طنابها را جمع کنید. اگر طناب نباشد کسی خودش را دار نمیزند!؟ این فکرهایی است که به نظر میرسد. به اعتقاد من موادمخدّر، طناب و چاقو باشد، اما انسان به درجهای از اندیشه و تفکّر رسیده باشد که ببیند کدام کار درست و کدام کار غلط است. اما بدان که حتماً ما و شما را تنها نخواهد گذاشت. اگر ما هر کدام در توانایی خود شک نماییم، او بهتر از من و تو میداند که چه کار کرده و چه کاری میتواند انجام بدهد. میگوید؛ با اینکه اینها وجود دارند، بدان که خداوند ما را تنها نخواهد گذاشت. و از ما در مقابل نیروهای منفی حفاظت خواهد کرد. و اگر ما در توانایی خود شک کنیم، او بهتر از ما میداند که چه کاری کرده و چه کاری می توانیم انجام دهیم.حتّی اگر ما شک کنیم، خداوند میداند چه کار کرده است. کما اینکه وقتی به خداوند گفتند؛ چرا انسان را خلق کردی؟ انسان میرود خونریزی میکند! گفت: من میدانم آنچه شما نمیدانید. یعنی هر کاری که انجام داده است بر مبنای یک حکمت است. پس اگر شیطان و ابلیس هم آفریده شده است، که در اندیشهء ما هم فرشته و هم ابلیس باشد، هیچ ایرادی ندارد. و فقط ما باید به توانایی لازم برسیم که بتوانیم به طرف نیروی فرشته حرکت کنیم، تا به طرف شیطان نرویم. راه هست و چاه هم هست، که ما باید راه را انتخاب کنیم و خداوند از ما حمایت خواهد کرد. استاد میگوید؛ شمشیر را به دست هر کسی نمیدهند و اگر دیدید که شمشیر در دست یک نادان افتاده، بدانید که او شمشیر را به سرقت برده و یا با تزویر از چنگ کسی در آورده. شنیدید میگویند؛خداوند گربه را دید، شاخش نداد! یعنی منظور این است که خداوند قدرت را دست هر کسی نمیدهد. مسئولیّت را به دست هرکسی نمیدهد. البته از نظر مال و ثروت، خداوند با مال و ثروت انسان را آزمایش میکند و میگوید؛ بعضیها را مال و ثروت دادیم و آنها گفتند: خدای ما، ما را احترام میگذارد و ما را مورد تکریم و محبّت قرار میدهد، چون خداوند دوست داشته است. یعنی میگویند؛ اگر خداوند به ما پول داده، ما را دوست داشته است. و بعضیها هستند که خداوند درِ رزق و روزیشان را میبندد و آنها میگویند: که پروردگار من به من اهانت میکند و درِ رزق و روزی را به روی من بسته است. بعد میگوید؛ " کلاّ " هرگز! اصلاً اینطور نیست. ما برای آزمایش به بعضی از شماها ثروت میدهیم و به بعضی ازشما نمیدهیم. و این برای آزمودن و پرورش شما است که شما کارآموزی کنید و سنجیده شوید و یاد بگیرید. بنابراین وقتی قدرت را به دست کسی میدهند، باید دارای مسئولیّت، ظرافت و قدرت پذیرش آن باشد. میگوید؛ شمشیر را به دست هرکسی نمیدهد، و اگر دیدید که شمشیر در دست یک نادان افتاده، بدانید که او شمشیر را به سرقت برده است. بعضی اوقات میبینید، پول و سرمایه دست یک نادان میافتد و بعد اختلاس و کلاهبرداری کرده است. پس در واقع سرقت کرده و کار دیگری کرده است و یا با تزویر و کلک و حقّه از چنگ دیگران در آورده است. انشاالله که به فضل خداوند و درآینده با نیروی بسیار خوب و الهی، به طوری که خود میدانید با یاری آنها نظامیّه به زعم ما و به زعم دوستان دیگرمان آکادمی و دانشگاه بنیاد خواهد شد. که در اینجا همهاش اشاره میکند به آکادمی و دانشگاه؛ که این کار با توان و یاری ما و شما و پروردگار انجام خواهد شد. قطعاً شما تنها نخواهید بود. اما همیشه هوشیاری خود را حفظ کنید و مانند عقاب تمام جوانب را بررسی کنید. بچههای کنگره هم باید همین گونه باشند. نباید خوابش ببرد، دنیا را از سوراخ کلید نگاه نکند، نگوید الان باید خودم را به جلسه برسانم و گرنه مواد میزنم! خیر! این تمام ذهنش روی سوراخ کلید است. باید به همه جوانب و همه شرایط نگاه کند و همه چیز را مورد بررسی قرار دهد. و ما هم به تو کمک خواهیم نمود. این را بدانید که عمل سالم هیچ وقت به نتیجه بد منتهی نمیشود. ما تابع معرفت، عمل سالم و عدالت هستیم و میگوید؛ هیچ وقت عمل سالم به نتیجه بد منتهی نمیشود. عمل سالم عملی است که نتیجهاش خیر است. ما اگر کارمان بر مبنای عمل سالم باشد، مشکلی نداریم. خیلی خوب است که روی این قضیه متمرکز شویم. میآید به من میگوید؛ ما یک مریضی داریم که کنگره نمیآید چه کار کنم؟ من نمیدانم! شما بیاریدش به کنگره تا وارد گروه و درمان شود. یا شما به من میگویید؛ آیا من توی زندگیام جدا شوم؟ میگویم؛ به من ربطی ندارد. من متخصص جدا شدن شما نیستم. میگوید ببریمش کمپ؟ میگویم؛ من متخصص نیستم که شما کمپ ببرید یا نبرید! خودتان باید تصمیم بگیرید. ممکن است به طور غیرمستقیم بگویم ولی هرگز به صورت مستقیم نمیگویم. اینها عمل سالم است. چون شما اگر بگویید؛ ببرید کمپ، میبرندش و آنجا از نظر تعادل روحی و روانی به هم میریزد، میگوید؛ برای چه من را به کمپ آوردهاید؟ میگویند، راهنما گفته است یا مهندس گفته است و یا میگویند، فلانی گفته و با شما دشمن میشود. ممکن است تعادل روحی و روانی نداشته باشد و بخواهد تلافی کند. بنابراین هیچ گاه نمیگویم؛ این کار را بکن و یا نکن و اینها مسئلهء عمل سالم است و هیچ وقت به نتیجهء بد منتهی نمیشود. یا مثلاً شخص قرصهای روح و روان میخورد و ما نمیپذیریمش، میگویند، گناه دارد بپذیرید! بعد شما میپذیرید و چون بیمار روحی و روانی است و فرد دوشخصیّتی و یا اسکیزوفرنی است، میبینید سرخود داروهایش را قطع کرد و شربت اوتی را هم نخورد و از تعادل خارج شد و از طبقه بالا توی خیابان پرید، یا زیر ماشین رفت و یا با پاره آجر زد توی سر یکی و او را کشت. میبرند دادگاه و میگوید؛ راهنمایم قرصهایم را قطع کرده است. معذرت میخواهم ما معتاد را درمان میکنیم ما بیماری روانی که درمان نمیکنیم. بنابراین اگر ما عمل سالم انجام دهیم و بگوییم نه! هیچ وقت به نتیجه بد منتهی نمیشود. یا مثلاً شما کفش و کلاه کردهاید و میخواهید بیرون بروید. یکی از فامیلها زنگ میزند که ما با حاجآقا داریم میآییم منزلتان! شما هم میگویید قدمتان روی چشم، تشریف بیاورید! بعد که گوشی را قطع میکنید به اعضای خانواده میگویید، نمیتوانیم برویم، فلانی میخواهد بیاید. این عمل ناسالم است. عمل سالم این است که وقتی گفت؛ میآییم منزلتان، بگویید؛ معذرت میخواهم، ما الان با بچهها قرار گذاشتیم باید برویم فلان جا، چون اطلاع قبلی هم ندادهاید ما در جریان نبودیم، فرداشب و یا هروقت خواستید تشریف بیاورید ما در خدمتتان هستیم. این میشود عمل سالم و رودربایستی کردن میشود عمل ناسالم و به مشکل بر میخورد. عمل سالم این است که اگر میخواهید منزل کسی بروید، زنگ بزنید و بگویید شما وقت دارید یانه، کاری دارید یا نه، یا جایی نمیخواهید بروید ما فرداشب بیاییم پیشتان؟ نه اینکه ما داریم میآییم! اینها را باید در نظر بگیریم. پس این را بدانید که عمل سالم هیچ وقت به نتیجه بد منتهی نمیشود، حتّی با وجود انسانهای ناسالم. اگر انسانها ناسالم باشند ولی عمل شما سالم باشد به نتیجه بد نمیرسد. زیرا خواست خداوند در جهتی در حرکت است که رو به نور و روشنایی است. خواست خداوند هم در جهت حرکت به طرف نور است. پس نتیجهای که امروز از درس گرفتیم؛ یکی قضیهء خیک پنیری بود، هر کاری میخواهیم انجام بدهیم، ممکن است، فکر کنیم به نتیجه خیر ختم شود ولی به نتیجهای بسیار مشکل ختم میشود. طرف میآید یک کاری به شما پیشنهاد میدهد و میگوید، این جور و آن جوری عمل میکنیم! دو تا را شش تا و شش تا را پنجاه تا میکنیم! و کلی وقت شما و سیستم شما را هم میگیرد و آخرش هم میبینید ؛ هیچی، یا خودش را انسان و از نظر مالی خیلی خوب نشان میدهد و میگوید؛ اراده بکنیم کلی کارها میتوانیم انجام دهیم، در صورتی که وضع مالیاش خوب نیست و خراب است. مثل همان داستانی که استاد گفت؛ که ما توی جنگل میرفتیم و غذایمان تمام شده بود و یک بومی آمد و گفت: که من بلدم از این میوههای جنگلی برایتان غذا درست کنم، گفتند؛ خیلی خوب و خیلی هم خوش آمدی! آمد و هر چی غذا داشتند را خورد و غذا که تمام شد ول کرد و رفت. بنابراین خیلی کسان ممکن است به شما بگویند؛ که خیلی کارها برایتان میتوانیم انجام بدهیم و شما به آنها ناهار و شام بدهید و یا به شما بگویند به ما جا و مکان و غذا بدهید تا این کارها را برایتان انجام بدهیم، که باید حواستان کامل به این مطالب جمع باشد. دو نکته راجع به کنگره که خیلی هم پیش پا افتاده است میگویم. وقتی شما در کنگره سلام میکنید، مثلاً میگویید؛ سلام دوستان حسین هستم یک مسافر، به شما میگویند: سلام حسین. یعنی من یک سلام کردم و شما علیکالسلام را گفتید. اما بعضیها دوباره میگویند؛ سلام من هم برشما! این جمله اضافه است. یا معرفی در کنگره با سلام شروع میشود. سلام، سلامتی میآورد و ارزشمند است. دیگر ما در کنگره به نام خدا نداریم. میخواهید سدی را افتتاح کنید، به نام خدا میگویید، میخواهید صبح از خانه بیرون بروید به نام خدا میگویید، جاهای خاص خود را دارد. اگر بخواهند بگویند، اسمت چیست؟ بسم الله الرحمن الرحیم، به نام خدا، حسین. یا فامیلی شما چیست؟ به نام خدا، دژاکام! راستی شما مال کدام شهرید؟ به نام خدا، مال سیرجان و .... اینها جایگاه خودش را دارد. نمیتوان چیزی به آنها اضافه یا کم کرد. پس یک سلام میکنید و جواب سلامتان را میدهند. نمیتوانید دوباره بگویید؛ سلام من هم برشما باد. معرفی را که شروع میکنید، حتماً باسلام شروع کنید. بعضیها میگویند؛ حسین هستم مسافر! این غلط است. باید حتماً سلام کنید. سلام به خاطر این است که توجه دیگران جلب شود و حواسها جمع شود. امیدوارم که خداوند همه ما را هدایت بکند و بتوانیم به نتیجه مطلوب برسیم. متشکرم به حرفهایم گوش کردید. "پایان"
تهیّه و تنظیم و تایپ: مسافر محسن (لژیون چهارم نمایندگی عطّار نیشابور)
موضوعات مرتبط: سی دی ها برچسبها: کنگره60, نمایندگی عطار نیشابور, متن کامل سی دی مروارید, شهرری [ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ ] [ 20:31 ] [ Amir Hoshang Soghandi ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||